اقای جک رفته بود استخدام بشه
کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود ولباس پلو خوری اش را پوشیده بود وحاضر شده بود تا به پرسش های مدیر شرکت جواب بدهد
اقای مدیر یک ورقه گذاشت جلوش و ازاو خواست تنها به یک سوال جواب بدهد سوال این بود:
شما در یک شب بسیار طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی میکنید ناگهان متوجه میشوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا وان پا میکنن ودر ان بادو باران و طوفان! چشم به راه معجزه ای هستن
یکی از ان ها پیرزن بیماریست
که اگرهرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن هست همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی رو تلاوت کند
دومین نفر صمیمی ترین و قدیمیترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده .
و نفر سوم دختر خانم بسیار زیباییست
که زن رویایی شماستوشما همواره ارزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید
اگر اتومبیل شما فقط یک جای خالی داشته باشد شما از میان سه نفر کدام را سوار ماشین میکنید ؟پیرزن بیمار ؟دوست قدیمی ؟ یا ان دختر زیبا ؟
جوابی که اقای جک به مدیر شرکت داد سبب شد که اقای جک ازمیان دویست نفر متقاضی برنده شود وبه استخدام شرکت در آید
میدانید اقای جک چه جوابی داد اگر شما جای او بودید چیکار میکردید؟ 

واما پاسخ اقاي جك !
اقاي جك گفت من سوويچ ماشينم رو ميدم به ان دوست قديمي ام تا ان پيرزن را به بيمارستان برساند وخودم با ان دختر زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانيم تا اتوبوس از راه برسد ومارا سوار كند! همين ! خيلي سخت بود